روي تپه بودند. آفتاب داشت غروب مي کرد. آن دو داشتند مي رقصيدند. ابرها در افق به رنگ نارنجي و بنفش در آمده بودند. دختر سرمست و خوشحال مي خواند: ...
باران در گلوي من ابر ِ کوچکي ست ، ميشود مرا بغل کني؟ قول ميدهد کم گريه کند...! در زير باران حتي به درخواسته چتر نيز چواب رد خواهم داد ميخواهم تنهاييم را به رخ اين هواي 2 نفره بکشم …… …….. باران نبار!!!!!!!!!!!! من نه چتر دارم نبار لعنتي “من” ديگر ” ما” نيستيم خسته ام! از فصل سرد گناه و دلتنگِ روزهاي پاک… باراني بفرست چتر گناه را دور انداخته ام!!
وقتي خيس از باران به خانه رسيدم... برادرم گفت: چرا چتري با خود نبردي..؟ خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردي..؟ پدرم با عصبانيت گفت: تنها وقتي سرما خوردي متوجه خواهي شد...! ..... اما مادرم در حالي که موهاي مرا خشک مي کرد گفت... باران احمق..!! اين است معني "مادر" خلأ نبودشو میشه با تمام وجود حس کرد...
استاد تند و تند حرف ميزند، اما ذهن من جاي ديگري است.
نگاه کن که غم درون ديده ام تو آمدي ز دورها و دورها به راه پرستاره مي کشاني ام کنون که آمديم تا به اوجها نگاه کن که موم شب براه ما تو مي دمي و آفتاب مي شود ترک ميخورد خواب من و آنچه در دلم بود بالشم را خيس ميکند… دل من سخت گرفته…سخت…
خدايــــا ! اينجــ ـايي که هستــــم تقديـــر من استـــ يا تقصيـــر من !! اما ايــن روزها... به لطـف تــــــــــو... انـــتظار را ديـــدني ميكــشـم
|
About![]()
ღسکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیستღ Archivesمرداد 1396مرداد 1395 بهمن 1392 بهمن 1391 آبان 1391 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 AuthorsروشنکLinksLinkDump
ツتا مثبت بی نهایتツ کاربران آنلاين:
بازدیدها :
|